و اما ۷ آبان…
بدست Iranshahr • ۵ آبان ۱۳۸۷ • دسته: تاریخ«ما به او در روی زمین تمکن داده بودیم و سررشته هر کاری را به او بخشیده بودیم.» (سوره کهف، آیه ۸۴)
او همواره قدرت خود را از خدای بزرگ میدانست و هر سرزمینی را که فتح میکرد، صلح و عدالت را در آنجا برقرار میکرد. اما فتح بابل، نقطه عطفی است در تاریخ بشریت.
آنجاست که نخستین منشور حقوق بشر صادر میشود. نخستین کشورگشایی که با جنگ و خونریزی چندانی همراه نبود تا آنجا که مورخان نوشتهاند: «و بابل درهای خود را به روی او گشود.»
«کورش بزرگ هنگام لشکرکشی به بابل، به رودخانه دیاله رسید و آن رودخانه … به دجله وارد میشود و پس از عبور از وسط شهر اوپیس به خلیجفارس میریزد. کورش تصمیم داشت از این رودخانه عبور کند، اما لازمه آن داشتن قایق بود …
کورش تصمیم گرفت آب رود را چنان کم کند که حتی زنان بدون زحمت از آن بگذرند. پس لشکریان را فرمان توقف داد … و در هر طرف رودخانه نقشه ۱۸۰ کانال کشید که هر کدام مسیری متفاوت داشت و سربازان را فرمان کندن داد.» (هرودوت)
با این کار، کورش بزرگ این منطقه را که بد آبیاری شده بود، حاصلخیز کرد و به این ترتیب، پیش از فتح آسان پایتخت بابل، دست به نوسازی کلده زد.
در زمان پادشاه بابل، نَبونید، نوعی آشفتگی مذهبی در شهر بزرگ پدید آمد: نبونید با تحقیر مردوک، خدای بزرگ بابلیان، و یادآوری علاقه شدید خود به «سین» و با آوردن الهههای شهرهای دیگر به بابل، خود را در برابر ملت قرار داد. پرستش مردوک، شاه خدایان، به دست فراموشی سپرده شد. او پیوسته شهر خود را ناراحت میکرد. هر روز مردم خود را عذاب میداد. او با یوغی بیرحمانه همه را ناراحت کرد.
نبونید از پایگاه مردمی برخوردار نبود. نبونید سالخورده پسرش بلشَصَر را در حکومت با خود شریک کرد. بلشَصَر در ظلم و ستم به مردم سیاست پدران خود را در پیش گرفت و حتی بیشتر به پدربزرگ خود، نبوکدنَصَر، شبیه بود تا جایی که در منابع عبری، او را فرزند نبوکدنصر گفتهاند.
از طرف دیگر، جمعیت زیادی از اسرای یهودی نیز در بابل، منطقه میان فرات و دجله، زندگی میکردند که در زمان پدر نبونید، نبوکدنَصَر، به اسارت در آمده بودند. نبوکدنَصَر ده هزار تن از بهترین مردان یهود و نخبگان اورشلیم را با غل و زنجیر همراه خود به این منطقه آورده بود. چون شاهان آشور و بابل تبعید را بهترین وسیله سلب استقلال دشمنان خود تلقی میکردند. در میان آنان، آهنگران، بنایان، پیشهوران، صنعتگران و هیزمشکنان بودند. حزقیال جوان نیز در میان ایشان بود. اسیران یهودی نیز در آرزوی آزادی و در مقابل شاه بابل بودند.
چنین بود وضعیت بابل پیش از فتح آن به دست کورش.
به محض ورود کورش به سرحدات بابل و آغاز نبرد، بسیاری از بابلیان علیه فرماندهان خود شوریدند و به سپاهیان کورش پیوستند.
کورش خیلی زود به دیوار دفاعی بابل رسید. بلشصر که به استحکامات بابل اطمینان داشت، مقدار زیادی آذوقه در شهر انبار کرده بود و تصور میکرد در پناه استحکامات میتواند محاصرهای حداقل ده ساله را تحمل کند. اما نبونید که پیشبینی میکرد شهر سقوط کند و چندان مایل نبود با کورش _ متحد سابق خود _ رودررو شود، راه فرار در پیش گرفت و از یگانه راهی که بازمانده بود، یعنی راه غرب از شهر خارج شد.
کورش پس از اطلاع از گریز او، سرفرماندهی ارتش خود را به گوبریاس، یکی از سرداران خود، سپرد و خود با سپاهی کوچک به تعقیب شاه فراری پرداخت.
نبونید خوشاقبال نبود. سواران عرب جادهای را که او انتخاب کرده بود، مسدود کرده بودند و میخواستند انتقام ظلم شاه بابل را بر چادرنشینان صحرا بازستانند. نبونید که چنین دید، ترجیح داد به عقب برگردد و از مقابل بدویانی که مانند خود او پرستنده خدای ماه بودند، بگریزد و خود را تسلیم کورش کند …
«گفتند ای ذوالقرنین،… آیا ]میخواهی[ خراجی به تو بپردازیم... گفت تمکنی که پروردگار به من داده است بهتر ]از خراج شما[ست.» (آیات ۹۴ و ۹۵، سوره کهف).
و اما از آن سو، بلشصر آسوده خیال ضیافتی برپا کرده بود. در اوج شادی مهمانی، ناگهان دید انگشتهای دست انسانی از زمین بیرون آمد و در برابر شمعدان، بر گچ دیوار قصر پادشاه چند کلمه نوشت. پادشاه متغیر شد و لرزید. پیشگویان و منجمان را احضار کرد و تفسیر آن نوشته را طلبید.
هیچ کس نتوانست آن نوشته را تفسیر کند. تا آن که دانیال نبی را به حضور بلشصر آوردند. دانیال با خواندن نوشته گفت: «به اراده خداوند بزرگ این سلطنت زیاد طول کشیده و خاتمه یافته است.» پیشگویی او درست بود.
گوبریاس برای ورود به شهر که دور تا دور آن را رود فرات فرا گرفته بود، دستور داد جریان رود را منحرف کنند تا بتوانند از بستر خشک آن به شهر رخنه کنند.
پارسها بدون آن که نیازی به نبرد پیدا کنند، از زیر باروها گذشتند و شهر خاموش را در همان شب ضیافت بلشصر اشغال کردند.
هنگام ورود به قصر، نبرد کوتاهی میان قراولان و مهاجمان درگرفت که هیاهویی برپا شد و جشن را به هم ریخت. شاه دستور داد بروند و علت سر و صدا را دریابند. درهای کاخ باز شد و مهاجمان به درون ریختند. بلشصر کاملاً غافلگیر شد. او ناگهان گوبریاس و مردانش را مقابل خود دید که سلاح به کف داشتند.
بدین گونه بلشصر ضربه مرگ را دریافت کرد و بابل بدون نبرد و به رغم قدرت نظامی، معنوی و منابع اقتصادیش مغلوب شد.
سرانجام کورش پیروزمندانه وارد بابل شد. آرامش بر شهر حکمفرما بود و اهالی بابل قلبی سرشار از شادی داشتند. آنان دریافتند که بیهوده به نیک نهادی کورش امید نبسته بودند و او به راستی شهریاری نرمخوست.
کورش تصمیم گرفت اعلامیهای صادر کند و فرمان داد بر استوانهای سفالی نقش کنند که او اراده کرده است به مللی که تاکنون تحت اقتدار شاهان بابل زیستهاند، اطمینان دهد که میتوانند به وطنهای خود بازگردند. او در این اعلامیه میپذیرد که قدرت کنونی خود را مرهون خدای بزرگ است و سلسله او از ایزدان برکت یافته است.
اظهارات کورش حکایت از شخصیت بشری نیز دارد و بیدلیل نیست که نخستین منشور حقوق بشر نام گرفته است. از دید او، همه انسانها ارزشی برابر و بنیادی دارند. هر کسی میتواند بنا به گزینش خود خدا را بپرستد؛ آزادی حقیقی، آگاهی، حق تصاحب و حق زندگی صلحآمیز در هر کشور برای همگان پذیرفته شده است.
او میگوید: «من برای همه انسانها آزادی پرستش خدایانشان را برقرار کردم و فرمان دادم که هیچ کس حق ندارد به این دلیل مورد بدرفتاری قرار گیرد.»
کورش اعلام میکند که مالکیت هر کس باید محترم شمرده شود: «من فرمان دادم که هیچ خانهای ویران نشود و هیچ ساکنی از آن محروم نگردد.»
سرانجام، کورش صلح را هدف اصلی سلطنت خود و عنصر اساسی تعادل اجتماعی میشمارد: «من صلح و آسایش را برای تمام انسانها تضمین کردم.»
او در بهار سال ۵۳۸ قم، پس از صدور قانون آزادی همگانی، به سرزمین خویش بازگشت، در حالی که ملتی را از زیر فشار رهانده بود و عنوان مسیح را از یهودیان کسب کرده بود.
برگرفته از:میراث فرهنگی
Iranshahr
فرستادن نامه به این نویسنده | همهی نوشتههای Iranshahr

